قصهی تاجرون، از خیلی قبلتر از خودِ تاجرون شروع شد.
از روزهایی که قصهی «بیبیقمر» در باسلام، برای ما فقط یک داستان نبود؛ یک باور بود.

باوری که میگفت کسبوکارهای کوچک، آدمهای باصفا، کارگاههای کوچک و دستهای گمنامِ این سرزمین، اگر دیده شوند، میتوانند دنیا را شگفتزده کنند.
سالها در باسلام کنار هزاران کسبوکار ایرانی بودیم.
قصههایشان را شنیدیم.
قصهی زنان و مردان قهرمانی که در شهرها، روستاها و کارگاههای دور و نزدیک محصول تولید میکردند و با امید کار میساختند.
قصهی آدمهایی که قلب بزرگشان مهمترین سرمایههاشان برای ساختن بود.
آرزوی ما از همان روزها این بود که یک روز، قصهی این کسبوکارها فقط در ایران نماند.
که روزی برسد محصولات، هنر، طعم و کیفیتِ ایران، راهش را به بازار کشورهای دیگر هم باز کند.
بعد از فراز و نشیبهای زیاد، راهی عراق شدیم.
رفتیم که فقط بازار نبینیم؛
رفتیم که آدمها را ببینیم.
رفتیم که پای قصهی کسبوکارهای عراقی هم بنشینیم.
در بازارهای بغداد، نجف، کربلا و بصره قدم زدیم.
با عمدهفروشها، مغازهدارها، پخشکنندهها و کسبوکارهای کوچک حرف زدیم.
دیدیم آن طرف مرز هم آدمهایی هستند با همان دغدغهها؛ پیدا کردن محصول خوب، تامینکننده مطمئن، قیمت مناسب و یک راه ساده برای معامله.
بارها آزمون و خطا کردیم.
شکست خوردیم.
دوباره ساختیم.
دوباره رفتیم.
دوباره یاد گرفتیم.
تا کمکم قصههای دو طرف مرز به هم گره خورد.
و درست همانجا بود که تاجرون متولد شد.